من و تو
فرصت ماندن چند لحظه ای
است و بس برای قدم زدن در دشتهای
ارغوانی برای دست یافتن به رویاهای
سپید برای از بین بردن هجوم
سنگین کینه برای نگاه کردن به کوچ
کبوترهای غریب و برای گفتن آنچه باید گفت آنچه که سالیان سال به
صورت یک سکوت در دلها خاموش مانده است 


نمی دانم نمی دانم
که بعد از من چه خواهد شد
نمی دانم کدامین کودک عاشق
به روی قبر تنهایم
کند لی لی
کند بازی
بچیند تک گل قبرم دهد
هدیه به مامانش
................
نمی دانم که بعد از من
به روی قبر تنهایم
کسی آید
کسی گرید
کسی نام مرا داند
کسی از عشق من داند
کسی از عشق من پرسد
کسی داند که من آواره و تنها
به زیر خاک ها خفتم
کسی گوید که ای عاشق
دلت بر قبر تو گرید
.................
نمی دانم
فروغ قلب بیمارم
کدامین جا به غمازه هست
نمی دانم دلم را من کجا دادم به دامانش
نمی دانم که در افکار زیبایش
هنوز نام مرا داند
هنوز عشق مرا خواند
نمی دانم که او داند
که من حتی در این برزخ
بدادم دل به چشمانش
.................
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
